Sunday, April 27, 2008
Saturday, February 23, 2008
Monday, January 21, 2008
غبار می روبیم
شاید نتیجه ی منطقی یبوست، اسهال نباشد ولی نتیجه ی منطقی «یبوست وبلاگی» لاجرم «اسهال وبلاگی» خواهد بود...باور کنید.
Sunday, January 20, 2008
ابرک فرنچ پوش
بالاخره تمام شد...باور خودمان هم نیست هنوز...خلوتی دل گوارتر از وبلاگ خاک گرفته مان برای واگویه هایی چنین شادمانه نیافتیم .19 ماه سر و کله زدن با انواع و اقسام آدمهای کمپلکسی (اعم از کادری و وظیفه )، تحمل محیط خشک و عبوس نظامی، بی چاک و دهنی های مکرر سرهنگِ کُنت، جبونی و حزب باد بودن و دودره بازیهای جناب سرگردی که بالاخره آنقدر واجد خصوصیات حضیضه شد که سزاوارانه قبه های سرهنگی ش را به دوش گیرد،صبح کله ی سحر با رخوت از خواب پا شدن و نصبه شب خوابیدن و ... همه ش تمام شد.
دیگه میتونی شب ها بدون کابوس فردا بخوابی ...
یادمان می آید دو سال پیش در کامنت دانی وبلاگ یک آقای وبلاگ نویس ِ تازه به خدمت مقدس سربازی اعزام شده ای نوشتیم" دوست داریم تجربه کنیم سرباز شدن را"، بعد یک آقایی در همان کامنت دانی آمد و بعد از نثار کردن مقادیر معتنابهی متلک و کنایه زد تو رومون و گفت" بس کنید این اداهایتان را و کلن جمع کنید این بساط اپیدمی شده ی میل وافر به سرباز شدن را" (نقل به مضمون و باادبیاتی دیگر)و کلن بحث عبثی در گرفت بین ما و اوشون که حتی از خود سابژه ی سربازی نیز پرت افتاد،بماند که بعد صاحب وبلاگ هم ناراحت شد و گفت بروید دم در خانه ی خودتان دعوا کنید...الان که غور می کنیم می بینیم ما هنوز هم خواهان این تجربه ایم و همه ی این ها البته برمی گردد به مازوخیسم شدید نهفته در وجودمان و از سر کنجکاوی و تجربه ی محض نیست قضیه، اما به ضرس قاطع اعلام می داریم که حاضرنیستیم حتی یک نفر و اصلن یک نفر از آدم هایی که دوستشان می داریم این پروسه ی مزخرف را از سر گذرانند.
ب.ت بی ربط: چه قدر دل مان تنگ شده بود برای اینجا...
دیگه میتونی شب ها بدون کابوس فردا بخوابی ...
یادمان می آید دو سال پیش در کامنت دانی وبلاگ یک آقای وبلاگ نویس ِ تازه به خدمت مقدس سربازی اعزام شده ای نوشتیم" دوست داریم تجربه کنیم سرباز شدن را"، بعد یک آقایی در همان کامنت دانی آمد و بعد از نثار کردن مقادیر معتنابهی متلک و کنایه زد تو رومون و گفت" بس کنید این اداهایتان را و کلن جمع کنید این بساط اپیدمی شده ی میل وافر به سرباز شدن را" (نقل به مضمون و باادبیاتی دیگر)و کلن بحث عبثی در گرفت بین ما و اوشون که حتی از خود سابژه ی سربازی نیز پرت افتاد،بماند که بعد صاحب وبلاگ هم ناراحت شد و گفت بروید دم در خانه ی خودتان دعوا کنید...الان که غور می کنیم می بینیم ما هنوز هم خواهان این تجربه ایم و همه ی این ها البته برمی گردد به مازوخیسم شدید نهفته در وجودمان و از سر کنجکاوی و تجربه ی محض نیست قضیه، اما به ضرس قاطع اعلام می داریم که حاضرنیستیم حتی یک نفر و اصلن یک نفر از آدم هایی که دوستشان می داریم این پروسه ی مزخرف را از سر گذرانند.
ب.ت بی ربط: چه قدر دل مان تنگ شده بود برای اینجا...
Monday, August 28, 2006
اينا خودشون با اسكيپي ها چي كار دارن؟
خبر:"به منظور جلوگيري از رشد بي رويه ي جمعيت كانگوروها در استراليا،به اين جانوران قرص جلوگيري از بارداري خورانده مي شود"
منبع: اخبار 60 ثانيه_كانال سه
با شنيدن اين خبر تخيلات ما به صورت جفت پا پريد وسط جنگل هاي استراليا ي 2006.و اينك اين شما و اين تخيلات ما:
يك خانم كانگورودر معيت يك آقاي كانگورو در منطقه اي موسوم به Catherine Abad-e Sofla واقع در استرالياي شمالي زندگي گرم و شيريني را مي گذرانند.از آنجا كه تايپ ِ لغت ِ "كانگورو" براي نگارنده كاريست بس طاقت فرسا زين پس خانم كانگورو را "آماندا" و آقاي كانگورو را "استيو" مي ناميم.
تو.شب.ساعت 8:30
آماندا و استيو پس از صرف شام مختصري كه شامل مقداري اسپرس ِ تازه و سالاد فصل بود،به صورتي عشقولانه در كاناپه يله شده اند و تلويزيون نگاه مي كنند.
آماندا: عزيزم اون كانال ِفَشِن رو بگيرلطفن...مي خوام واسه ختنه سوران پسر ويولت اينا مدل لباس انتخاب كنم.
استيو[در حالي كه يك دستش درون كيسه ي آمانداست و با دست ديگرش ريموت كنترل را به هوا پرت مي كند و مي گيرد]:باشه عزيزم...[ از جايش بلند مي شود]
استيو : من دارم مي رَم حموم
آماندا[با شوخ چشمي]:اُكِي!
صداي استيو از اتاق خواب:پس اين شورت مشكي ِZARA يِ من كجاست؟
آماندا:لاي ِرخت چرك ها عزيزم!
تو.شب.ساعت 11:00
استيو به پهلو روي تخت دراز كشيده و «آبلوموف» مي خواند.آماندا جلوي آينه ،بعد از اينكه آخرين بيگودي را از موهايش باز مي كند ،دستي به يقه ي لباس خواب برده و رو به استيومي گويد" چراغ ها رو خاموش كنم؟"
استيو:هوم
تو.شب.ساعت 11:45
تختخوابِ نامرتب از معاشقه اي حكايت مي كند كه دقايقي قبل به پا بوده.دو دلداده در آغوش هم آرام گرفته اند.استيو با موهاي آماندا بازي مي كند.
استيو:راستي عزيزم...قرص هاي جلوگيريتو ميخوري ديگه؟
آماندا:نه عزيزم...ديگه نمي خورم
استيو[كمي سرش را عقب مي كشد]:چي؟!...آخه چرا؟
آماندا:چون نيپل هام داشت به بزرگي ِ گنبدهاي مسجد ِ قسطنطنيه مي شد!
استيو[براق شده]:ببين ماندي(!) ...چرا متوجه نيستي...اصلن به عواقب كارت فكر كردي؟...مي دوني با اين كار چه تاثير بدي رو سيستم تنظيم خانواده مي ذاري؟ ...مي دوني كلٌ برنامه ريزي ِ چند ساله ر...
آماندا[ با بي حوصلگي حرف او را قطع مي كند]:نه...من هيچي نمي دونم!...اينو هم بگم كه ديگه هرگز لب به اون قرص ها نمي زنم...در حال حاضر فقط مي خوام بخوابم
استيو:خيلي خب...چاره اي نيست...من وازكتومي مي كنم!
رنگ صورت آماندا به سان كاغذ تورنسل در محيط اسيدي قرمز شده و با حركتي عصبي خودش را از بازوان استيو بيرون مي كشد.
آماندا[در حالي كه از جايش برخاسته]:حتمن فردا راجع به اين قضيه صحبت مي كنيم...خيلي جدٌي ...بايد تكليفو روشن كرد
در اتاق خيلي محكم وبا صداي گرومب بسته مي شود.
تو.شب.ساعت 1:00
استيو بي خواب شده و غرق در خاطرات گذشته به اولين روزهاي آشنايي با آماندا فكر مي كند.
فلاش بك:
يك روز زيباي بهاريست.پروفسور رينولد،دانشمند 86 ساله ي زئولوژيست جهت تكميل يك تحقيق از مُناش راهي ِ Catherine Abad-e Soflaشده است.استيو ِ جوان كه تنها همدم پروفسور است در اين سفر او را همراهي مي كند.اين اولين بار است كه استيو از جو ِ به شدت علم زده و روشنفكري مناش خارج شده و به دامان سبز طبيعت پا گذاشته است.آنقدر سر ذوق آمده كه سر به سر پروانه ها و سنجاقك ها مي گذارد و دنبال آنها اين ور و آن ور مي پرد.طي همين ورجه وورجه ها بود كه ناگاه بوي خوبي مشام استيو را پر مي كند.بويي آميخته ازرايحه ي نعنا و دارچين و زنجفيل(!).مسير بو رابا جهش هاي بلند دنبال مي كند تا اينكه سرانجام پشت يك بوته ي بزرگ گل سرخ چشمان بي فروغش به جمال بي مثال آماندا روشن مي شود.قلب كوچك استيو در محاذات نافش تپيدن مي گيرد و پس از اولين مغازله با آماندا با خود عهد مي بندد كه هرگز او را ترك نكند و پروفسور رينولد مهربان را با تحقيقات علمي اش تنها بگذارد.
استيو سيگاري قلاج مي زند.
تو.شب.ساعت 2:00
نمايي بسته از چشمان استيو
نريشن:
آماندا بچه دوست داره...چندين بار به ام گفته كه دلش مي خواد بچه داشته باشيم،زياد...حالا اگه من وازكتومي كنم ،اون ممكنه تقاضاي طلاق بده...اما آخه منم كه نمي تونم نسبت به جامعه ام بي تفاوت باشم ... اين رشد فزاينده ي جمعيت سيستمو فلج مي كنه... [نگارنده شخصن در اين لحظه دلش مي خواهد يك اُردنگي محكم حواله ي ما تحت مبارك ِ جناب استيو كند من باب ايراد اين گلواژه جات]...ولي بايد يه چاره اي وجود داشته باشه...يه راه سوم...صَب كن!...يه چيزي يادم اومد...پروفسور رينولد هميشه از شكوفايي صنعت پلاستيك حرف مي زد...بعله!...خودشه...اون وسيله ي كذايي...چرا ما نبايد ازش استفاده كنيم؟...اصلن نمي دونم چرا مركز بهداشت منطقه اين يكيو مطرح نكرده...ها ها ها ها!...بالاخره اون دوران نكبت بار ِ مناش به يه دردي خورد!
نمايي باز از اتاق خواب:
استيو لچكي به دست گرفته و پا به پاي ترانه اي كه ترجيع بندش عنوان ِ آن وسيله ي ِ كذايي ِ محصول دوران پلاستيك است،لزگي مي رقصد.
محو به:
بيرون.روز.دشت هاي اطراف منزل آماندا و استيو
آماندا در پناه بوته اي سايه گرفته و با نگاهي سرشار از لذت محو بازي كردن استيو با دوقلو هاست.
پي نوشت: يك خبر هم خوانديم اين روز ها كه كلي ما را به خود مشغول كرد...آن هم حذف پلوتون از منظومه ي شمسي بود!...از 1930 با ما بود اين گوگوري...دلمان برايش تنگ مي شود(!)....اصلن شايد به سياق آسيموف عزيز در رثايش يك تيريپ ساينس_فيكشن رفتيم بعدن
منبع: اخبار 60 ثانيه_كانال سه
با شنيدن اين خبر تخيلات ما به صورت جفت پا پريد وسط جنگل هاي استراليا ي 2006.و اينك اين شما و اين تخيلات ما:
يك خانم كانگورودر معيت يك آقاي كانگورو در منطقه اي موسوم به Catherine Abad-e Sofla واقع در استرالياي شمالي زندگي گرم و شيريني را مي گذرانند.از آنجا كه تايپ ِ لغت ِ "كانگورو" براي نگارنده كاريست بس طاقت فرسا زين پس خانم كانگورو را "آماندا" و آقاي كانگورو را "استيو" مي ناميم.
تو.شب.ساعت 8:30
آماندا و استيو پس از صرف شام مختصري كه شامل مقداري اسپرس ِ تازه و سالاد فصل بود،به صورتي عشقولانه در كاناپه يله شده اند و تلويزيون نگاه مي كنند.
آماندا: عزيزم اون كانال ِفَشِن رو بگيرلطفن...مي خوام واسه ختنه سوران پسر ويولت اينا مدل لباس انتخاب كنم.
استيو[در حالي كه يك دستش درون كيسه ي آمانداست و با دست ديگرش ريموت كنترل را به هوا پرت مي كند و مي گيرد]:باشه عزيزم...[ از جايش بلند مي شود]
استيو : من دارم مي رَم حموم
آماندا[با شوخ چشمي]:اُكِي!
صداي استيو از اتاق خواب:پس اين شورت مشكي ِZARA يِ من كجاست؟
آماندا:لاي ِرخت چرك ها عزيزم!
تو.شب.ساعت 11:00
استيو به پهلو روي تخت دراز كشيده و «آبلوموف» مي خواند.آماندا جلوي آينه ،بعد از اينكه آخرين بيگودي را از موهايش باز مي كند ،دستي به يقه ي لباس خواب برده و رو به استيومي گويد" چراغ ها رو خاموش كنم؟"
استيو:هوم
تو.شب.ساعت 11:45
تختخوابِ نامرتب از معاشقه اي حكايت مي كند كه دقايقي قبل به پا بوده.دو دلداده در آغوش هم آرام گرفته اند.استيو با موهاي آماندا بازي مي كند.
استيو:راستي عزيزم...قرص هاي جلوگيريتو ميخوري ديگه؟
آماندا:نه عزيزم...ديگه نمي خورم
استيو[كمي سرش را عقب مي كشد]:چي؟!...آخه چرا؟
آماندا:چون نيپل هام داشت به بزرگي ِ گنبدهاي مسجد ِ قسطنطنيه مي شد!
استيو[براق شده]:ببين ماندي(!) ...چرا متوجه نيستي...اصلن به عواقب كارت فكر كردي؟...مي دوني با اين كار چه تاثير بدي رو سيستم تنظيم خانواده مي ذاري؟ ...مي دوني كلٌ برنامه ريزي ِ چند ساله ر...
آماندا[ با بي حوصلگي حرف او را قطع مي كند]:نه...من هيچي نمي دونم!...اينو هم بگم كه ديگه هرگز لب به اون قرص ها نمي زنم...در حال حاضر فقط مي خوام بخوابم
استيو:خيلي خب...چاره اي نيست...من وازكتومي مي كنم!
رنگ صورت آماندا به سان كاغذ تورنسل در محيط اسيدي قرمز شده و با حركتي عصبي خودش را از بازوان استيو بيرون مي كشد.
آماندا[در حالي كه از جايش برخاسته]:حتمن فردا راجع به اين قضيه صحبت مي كنيم...خيلي جدٌي ...بايد تكليفو روشن كرد
در اتاق خيلي محكم وبا صداي گرومب بسته مي شود.
تو.شب.ساعت 1:00
استيو بي خواب شده و غرق در خاطرات گذشته به اولين روزهاي آشنايي با آماندا فكر مي كند.
فلاش بك:
يك روز زيباي بهاريست.پروفسور رينولد،دانشمند 86 ساله ي زئولوژيست جهت تكميل يك تحقيق از مُناش راهي ِ Catherine Abad-e Soflaشده است.استيو ِ جوان كه تنها همدم پروفسور است در اين سفر او را همراهي مي كند.اين اولين بار است كه استيو از جو ِ به شدت علم زده و روشنفكري مناش خارج شده و به دامان سبز طبيعت پا گذاشته است.آنقدر سر ذوق آمده كه سر به سر پروانه ها و سنجاقك ها مي گذارد و دنبال آنها اين ور و آن ور مي پرد.طي همين ورجه وورجه ها بود كه ناگاه بوي خوبي مشام استيو را پر مي كند.بويي آميخته ازرايحه ي نعنا و دارچين و زنجفيل(!).مسير بو رابا جهش هاي بلند دنبال مي كند تا اينكه سرانجام پشت يك بوته ي بزرگ گل سرخ چشمان بي فروغش به جمال بي مثال آماندا روشن مي شود.قلب كوچك استيو در محاذات نافش تپيدن مي گيرد و پس از اولين مغازله با آماندا با خود عهد مي بندد كه هرگز او را ترك نكند و پروفسور رينولد مهربان را با تحقيقات علمي اش تنها بگذارد.
استيو سيگاري قلاج مي زند.
تو.شب.ساعت 2:00
نمايي بسته از چشمان استيو
نريشن:
آماندا بچه دوست داره...چندين بار به ام گفته كه دلش مي خواد بچه داشته باشيم،زياد...حالا اگه من وازكتومي كنم ،اون ممكنه تقاضاي طلاق بده...اما آخه منم كه نمي تونم نسبت به جامعه ام بي تفاوت باشم ... اين رشد فزاينده ي جمعيت سيستمو فلج مي كنه... [نگارنده شخصن در اين لحظه دلش مي خواهد يك اُردنگي محكم حواله ي ما تحت مبارك ِ جناب استيو كند من باب ايراد اين گلواژه جات]...ولي بايد يه چاره اي وجود داشته باشه...يه راه سوم...صَب كن!...يه چيزي يادم اومد...پروفسور رينولد هميشه از شكوفايي صنعت پلاستيك حرف مي زد...بعله!...خودشه...اون وسيله ي كذايي...چرا ما نبايد ازش استفاده كنيم؟...اصلن نمي دونم چرا مركز بهداشت منطقه اين يكيو مطرح نكرده...ها ها ها ها!...بالاخره اون دوران نكبت بار ِ مناش به يه دردي خورد!
نمايي باز از اتاق خواب:
استيو لچكي به دست گرفته و پا به پاي ترانه اي كه ترجيع بندش عنوان ِ آن وسيله ي ِ كذايي ِ محصول دوران پلاستيك است،لزگي مي رقصد.
محو به:
بيرون.روز.دشت هاي اطراف منزل آماندا و استيو
آماندا در پناه بوته اي سايه گرفته و با نگاهي سرشار از لذت محو بازي كردن استيو با دوقلو هاست.
پي نوشت: يك خبر هم خوانديم اين روز ها كه كلي ما را به خود مشغول كرد...آن هم حذف پلوتون از منظومه ي شمسي بود!...از 1930 با ما بود اين گوگوري...دلمان برايش تنگ مي شود(!)....اصلن شايد به سياق آسيموف عزيز در رثايش يك تيريپ ساينس_فيكشن رفتيم بعدن
Tuesday, August 22, 2006
Friday, August 18, 2006
زن ِ همسايه شوهرش را كتك مي زند
از اينكه ساعت 9 صبح بايد جلوي ِ در شيشه اي ِ دوجداره ي مجتمع منتظرِ كارمند اداره ي مخابرات باشم عصبانيم.مامان صبح كه داشت ميرفت بيرون صدام زد و گفت: ساعت 9 برو پايين، از طرف مخابرات ميان خطِ جديد رو وصل كنند.
من [مست ِخواب]: مگه اين ساختمون سرايدار نداره؟
مامان:جمعه- سرايدار ساختمون- مثل اينكه صبحها جاي ديگه اي كار ميكنه...شغل دوم!
گوشه ي طبقه ي همكف،كنار ِ در و پشت به راه پله ها ايستاده ام و به امنيتي كه باعث ميشه تو روز روشن درهاي مجتمع قفل باشند و تكنولوژي عملن كشك باشد و تنها با چرخاندن ِ چندباره ي كليد در سوراخ قفل بتوان در را باز كرد درود مي فرستم.
صداي پا مي شنوم.زن است، كفشهاي پاشنه بلند پوشيده ، انگار مي خرامد و راه مي...با شنيدن جيغ خفيف زنانه اي سرم و نيمي از پيكرم برمي گردد به سمت صدا.زن با بهت به من نگاه مي كند.
من: ببخشيد..ترسوندمتون؟
زن: نه...شما ببخشين...اِنقد تو اين ساختمون آدم نمي بينيم، يه دفعه هم كه ميبينيم ديگه[ ميخندد]
من: [ با لبخندم حرفش را تاييد مي كنم]
يك دستِ زن كيف دسته كوتاه را روي شانه اش نگه داشته و دست ِ ديگرش وزن اورا به دستگيره ي در تحميل ميكند.باسن باشكوهي دارد.
زن: تازه اومدين تو اين ساختمون؟...همونهايي كه اومدن واحدِ2؟
من: نه...ما خيلي وقته اينجاييم...طبقه ي اول، واحد 3
زن:عجيبه...البته چند بار خواهرتون رو ديدم، ولي شما رو نه...
من[خنده م گرفته]: ايشون خواهرم نيستن...مامانم هستند!
زن:آخي نازي(!)...چه جوون
من: لبخند!
زن[ كليد را در قفل مي چرخاند]: خوشحال شدم از آشناييتون...ما طبقه ي دوم ميشينيم،واحد1...بيشتر همو ببينيم
من: مرسي...[لبخند!]
زن[بيرون ساختمان و در حال بستن در]:خدافظ...[لبخند]
من:خدافظ
به سختي سر و شكلم را در شيشه ي دوجداره ي صبحگاهي(!) مورد تفتيش قرار ميدهم.طفلك حق داشت بترسه، سر تا پا مشكي پوشيده ام با كفش هاي ِ سفيدِ آزاليا...عين ِ مداد سوسماري اي كه سرشو تراشيده باشند و بعد چپه گذاشته باشنش تو جامدادي...آن طرف ِ شيشه كارمند مخابرات پيداست، در را باز مي كنم.
*******
مامان: تو زن ِ اين دكتره رو ديدي؟
من: كدوم دكتره؟
مامان: همينايي كه طبقه ي بالا ميشينن
من: آره...يه بار...[ياد باسن باشكوه مي افتم]
مامان:شوهرش رو كتك مي زنه
من[سرم را از روي مجله ي «نگاه نو» بلند مي كنم و عينك را روي بيني به بالا مي سُرانم]:شما از كجا مي دونين؟!
مامان: جمعه مي گفت...مثه اينكه هر شب شوهره رو سياه و كبود مي ندازه از خونه بيرون...[مامان لباسش را دور كمرتنگ مي كند و به خودش مي چسباند]...جمعه هم چند بار آقاي دكتر رو ديده و بردتش خونه ي خودش...[روي پنجه مي ايستد و خودش را در شيشه ي دوجداره ي پنجره مي بيند]...دكتر هم كلي واسش درددل كرده و از كارهاي زنش گله
مامان: خيلي لاغر شدم ها...بايد همين رژيمو ادامه بدم
من:آره...لاغر شدين
مامان[چهره اش حالت شوخ و شنگي گرفته]:تا به وزن ِ تو برسم![خوشگل مي خندد]
_اوج ِ خودخواهيه اگه به اش بگم كه من مامان لاغر دوست ندارم...كه همون مامان گوشتيو ميخوام...كه وقتي بغلم مي كنه تو نرميش گم شم و بوي خوبش آرامشمو تكميل كنه_
من[كوسن را زير دستهايم جا به جا مي كنم]:ولي براي خودكشي راههاي ساده تري هم وجود داره
مجله را مي بندم و سنگين از جايم بلند مي شوم.
من:گشنمه
مامان:10 دقيقه ي ديگه
به پشت روي تخت دراز كشيده ام و دستها زير سر و خيره به سقف به اين فكر مي كنم كه چرا بايد زن ِ همسايه ي بالايي، با آن باسن باشكوه،شوهرش را كتك بزند...
صداي مامان از آشپزخونه: با خوراك قارچ ت ليمو هم مي خوري؟
من [مست ِخواب]: مگه اين ساختمون سرايدار نداره؟
مامان:جمعه- سرايدار ساختمون- مثل اينكه صبحها جاي ديگه اي كار ميكنه...شغل دوم!
گوشه ي طبقه ي همكف،كنار ِ در و پشت به راه پله ها ايستاده ام و به امنيتي كه باعث ميشه تو روز روشن درهاي مجتمع قفل باشند و تكنولوژي عملن كشك باشد و تنها با چرخاندن ِ چندباره ي كليد در سوراخ قفل بتوان در را باز كرد درود مي فرستم.
صداي پا مي شنوم.زن است، كفشهاي پاشنه بلند پوشيده ، انگار مي خرامد و راه مي...با شنيدن جيغ خفيف زنانه اي سرم و نيمي از پيكرم برمي گردد به سمت صدا.زن با بهت به من نگاه مي كند.
من: ببخشيد..ترسوندمتون؟
زن: نه...شما ببخشين...اِنقد تو اين ساختمون آدم نمي بينيم، يه دفعه هم كه ميبينيم ديگه[ ميخندد]
من: [ با لبخندم حرفش را تاييد مي كنم]
يك دستِ زن كيف دسته كوتاه را روي شانه اش نگه داشته و دست ِ ديگرش وزن اورا به دستگيره ي در تحميل ميكند.باسن باشكوهي دارد.
زن: تازه اومدين تو اين ساختمون؟...همونهايي كه اومدن واحدِ2؟
من: نه...ما خيلي وقته اينجاييم...طبقه ي اول، واحد 3
زن:عجيبه...البته چند بار خواهرتون رو ديدم، ولي شما رو نه...
من[خنده م گرفته]: ايشون خواهرم نيستن...مامانم هستند!
زن:آخي نازي(!)...چه جوون
من: لبخند!
زن[ كليد را در قفل مي چرخاند]: خوشحال شدم از آشناييتون...ما طبقه ي دوم ميشينيم،واحد1...بيشتر همو ببينيم
من: مرسي...[لبخند!]
زن[بيرون ساختمان و در حال بستن در]:خدافظ...[لبخند]
من:خدافظ
به سختي سر و شكلم را در شيشه ي دوجداره ي صبحگاهي(!) مورد تفتيش قرار ميدهم.طفلك حق داشت بترسه، سر تا پا مشكي پوشيده ام با كفش هاي ِ سفيدِ آزاليا...عين ِ مداد سوسماري اي كه سرشو تراشيده باشند و بعد چپه گذاشته باشنش تو جامدادي...آن طرف ِ شيشه كارمند مخابرات پيداست، در را باز مي كنم.
*******
مامان: تو زن ِ اين دكتره رو ديدي؟
من: كدوم دكتره؟
مامان: همينايي كه طبقه ي بالا ميشينن
من: آره...يه بار...[ياد باسن باشكوه مي افتم]
مامان:شوهرش رو كتك مي زنه
من[سرم را از روي مجله ي «نگاه نو» بلند مي كنم و عينك را روي بيني به بالا مي سُرانم]:شما از كجا مي دونين؟!
مامان: جمعه مي گفت...مثه اينكه هر شب شوهره رو سياه و كبود مي ندازه از خونه بيرون...[مامان لباسش را دور كمرتنگ مي كند و به خودش مي چسباند]...جمعه هم چند بار آقاي دكتر رو ديده و بردتش خونه ي خودش...[روي پنجه مي ايستد و خودش را در شيشه ي دوجداره ي پنجره مي بيند]...دكتر هم كلي واسش درددل كرده و از كارهاي زنش گله
مامان: خيلي لاغر شدم ها...بايد همين رژيمو ادامه بدم
من:آره...لاغر شدين
مامان[چهره اش حالت شوخ و شنگي گرفته]:تا به وزن ِ تو برسم![خوشگل مي خندد]
_اوج ِ خودخواهيه اگه به اش بگم كه من مامان لاغر دوست ندارم...كه همون مامان گوشتيو ميخوام...كه وقتي بغلم مي كنه تو نرميش گم شم و بوي خوبش آرامشمو تكميل كنه_
من[كوسن را زير دستهايم جا به جا مي كنم]:ولي براي خودكشي راههاي ساده تري هم وجود داره
مجله را مي بندم و سنگين از جايم بلند مي شوم.
من:گشنمه
مامان:10 دقيقه ي ديگه
به پشت روي تخت دراز كشيده ام و دستها زير سر و خيره به سقف به اين فكر مي كنم كه چرا بايد زن ِ همسايه ي بالايي، با آن باسن باشكوه،شوهرش را كتك بزند...
صداي مامان از آشپزخونه: با خوراك قارچ ت ليمو هم مي خوري؟
Burlesque
1.دوران ِ غارنشيني ما تمام شد. تجربه ي جالبي بود روي هم رفته.
2.عنوان بلاگ را هم تغيير داديم.به هزار و يك دليل.كه يك دليلش اين بود كه وقتي اسم بلاگ را گذاشتيم« تراوشات يك ذهن كثيف»نيت داشتيم مطالبي را اينجا پابليش كنيم كه بي ربط به اين عنوان نبود و دغدغه هايي بود از اين دست.اما بعد نظرمان برگشت و تقريبن از همان اوايل قصد كرديم عنوان را عوض كنيم كه تنبلي و پاره اي مسايل ممانعت كرد.اين شد كه حالا شده بورلسك !
3.اين برادر ميرزا قشم شم ما جديدن چپ ميره راست مياد ما رو ماچ مي كنه(!).البته اين كارش اصلن جديد نيست و خانواده محبت دارند به ما كلن!. منتهاي مراتب تيراژ اين ماچ ها زيادي زياد شده وبراي ما اين شبهه پيش آمده كه نكنه به اين بچه الهام شده كه ما چند صبايي بيشتر مهمان اين فاني دنيا نيستيم و عزيزان بايد بيشتر قدر ما را بدانند و الخ. فريد جان!، دستم به پاچه ي شلوارت، سر جدت اگه خبر مبري داري به ما هم بگو...بلكه خودمان هم حواسمان را بيشتر جمع كنيم...واللا! آدم كه كف دستشو بو نكرده.
4.آقاي امير قادري عزيز، درست است كه ما يك كفترباز توپيم و امكان ندارد از كنار عكس جناب پل نيومن ، با بك گراند آبي ِ متمايل به رنگ چشمانش به همين سادگي بگذريم ولي اين دليل نمي شود كه خانم دانا ريو از 11 آوريل 1992 تا 10 اكتبر 2004(موقع مرگ)توامان هم زن ِ گريگوري پك باشد و هم زن ِ كريستوفر ريو!. وتازه مشتركن از اين آقايون يك بچه داشته باشد.گويا شما سهوا حافظه ي فوق العاده ي كفتربازها را دست كم گرفته ايد كه در فاصله ي چند صفحه اي اين اشتباه قوم و خويشي را مرتكب شده ايد.( ر.ك. به مجله ي «دنياي تصوير»- شماره 159- صفحات 43 و 49 )
2.عنوان بلاگ را هم تغيير داديم.به هزار و يك دليل.كه يك دليلش اين بود كه وقتي اسم بلاگ را گذاشتيم« تراوشات يك ذهن كثيف»نيت داشتيم مطالبي را اينجا پابليش كنيم كه بي ربط به اين عنوان نبود و دغدغه هايي بود از اين دست.اما بعد نظرمان برگشت و تقريبن از همان اوايل قصد كرديم عنوان را عوض كنيم كه تنبلي و پاره اي مسايل ممانعت كرد.اين شد كه حالا شده بورلسك !
3.اين برادر ميرزا قشم شم ما جديدن چپ ميره راست مياد ما رو ماچ مي كنه(!).البته اين كارش اصلن جديد نيست و خانواده محبت دارند به ما كلن!. منتهاي مراتب تيراژ اين ماچ ها زيادي زياد شده وبراي ما اين شبهه پيش آمده كه نكنه به اين بچه الهام شده كه ما چند صبايي بيشتر مهمان اين فاني دنيا نيستيم و عزيزان بايد بيشتر قدر ما را بدانند و الخ. فريد جان!، دستم به پاچه ي شلوارت، سر جدت اگه خبر مبري داري به ما هم بگو...بلكه خودمان هم حواسمان را بيشتر جمع كنيم...واللا! آدم كه كف دستشو بو نكرده.
4.آقاي امير قادري عزيز، درست است كه ما يك كفترباز توپيم و امكان ندارد از كنار عكس جناب پل نيومن ، با بك گراند آبي ِ متمايل به رنگ چشمانش به همين سادگي بگذريم ولي اين دليل نمي شود كه خانم دانا ريو از 11 آوريل 1992 تا 10 اكتبر 2004(موقع مرگ)توامان هم زن ِ گريگوري پك باشد و هم زن ِ كريستوفر ريو!. وتازه مشتركن از اين آقايون يك بچه داشته باشد.گويا شما سهوا حافظه ي فوق العاده ي كفتربازها را دست كم گرفته ايد كه در فاصله ي چند صفحه اي اين اشتباه قوم و خويشي را مرتكب شده ايد.( ر.ك. به مجله ي «دنياي تصوير»- شماره 159- صفحات 43 و 49 )
Sunday, May 07, 2006
Monday, March 13, 2006
انتظار
-پس چرا نمي ياد؟
-كي!؟
-همون ديگه!
-خوب خره،اون كه نمي تونه بياد
-چرا؟چطور پس من اومدم....اونم بايد ب..
-خوب تو وجودشو داشتي ،اومدي.....اون وجودشو نداره،نمي ياد
-چه بد!
اينا رو يكي مي گفت كه تو يه اتاق تاريك جلوي آينه وايساده بود و دنبال سايه اش مي گشت
-كي!؟
-همون ديگه!
-خوب خره،اون كه نمي تونه بياد
-چرا؟چطور پس من اومدم....اونم بايد ب..
-خوب تو وجودشو داشتي ،اومدي.....اون وجودشو نداره،نمي ياد
-چه بد!
اينا رو يكي مي گفت كه تو يه اتاق تاريك جلوي آينه وايساده بود و دنبال سايه اش مي گشت
Thursday, March 09, 2006
نمونه اي عيني از پديده ي ژنتيك!
ما فقط آمديم بگوييم آب دستتان است نخوريد ! و برويد وبلاگِ پدرِ محترمِ آقاي مارانايِ بزرگ را بخوانيد و به معناي واقعي لذت ببريد از آن همه تصوير سازيِ نوشتاري(!) از مشهدِ دهه ي بيست.
اين لينك اضافه شد:
آقاي فلاش بك
اين لينك اضافه شد:
آقاي فلاش بك
Tuesday, March 07, 2006
حواشي
1.«نود»ِ ديشب را هر كس نديد نمي گوييم نصف عمرش ولي حتما دو ساعت از عمرش بر فناست!...اين آقاي «بهمن فروتن» و آن آقاي «غياثي» يا «قياسي» يا«غياسي» يا شايد هم «قياصي» كولاك كردند انصافا...«بهمن فروتن» كه رسما زمين باشگاه ِچلسي را با زمين تيم ِ «جغجغه سازي دارغوز آباد كتول» يكي كرد و طي يك هاراگيري ،انقلاب 57 را كاري نادرست و در عين حال خوب انگاريد!.ما تا بدان حد مشعوف سفسطه هاي اين آقا شده ايم كه صميمانه به ايشان توصيه مي كنيم شغل ِ چيپ ِ مربي گري ِ فوتبال را رها كرده و يكي از مشاغل پيشنهادي ما را بپذيرند:
1)دبير شوراي عالي امنيت:به خاطر راز داري فوق العاده و شيوه ي گفتمان قابل توجه شان
2)سخنگوي وزارت امور خارجه: به خاطر سفسطه ي بي بديلشان
3)نوه ي موريس بلانشو(!):بدون شرح.
4)«قرص قلب» ِ رييس باشگاه چلسي كه نابهنگام گم شده و باعث مرگ جناب ريسس مي گردد: به خاطر حال ِ اساسي اي كه به چلسي داد.
5)دوبلور: صداشون خوب بود آخه!
6)بادي گاردِ مهندس درويش: داريد كه؟!
7)گوشكوب: مربي اي كه اختيار ضبط و ربط تيمش را نداشته باشد،همانا گوشكوب خوبي خواهد شد!
با همه ي اين تفاسير از «بهمن فروتن» خوشمان آمده و ايشان را به ليست آدم هايي كه دوست داريم باهاشان قهوه بخوريم ،اضافه مي كنيم!.و اما آن آقاي رييس كميته ي داوران كه اسمشان قبلا در چهار وجه مختلف ذكر گرديد،آن قدر تمجمج كردند، آن قدر قاط زدند، آن قدر هي گفتند:"اين رفت زير اون،اون رفت زير اين!!" كه هوشنگ نصير زاده و عادل به غلط كردن افتادند.
ما صميمانه از آقاي فردوسي پورسپاسگزاريم كه به اين شكل موجبات انبساط خاطر ما را فراهم كردند و باعث شدند دو ساعتِ مفرحي را بگذرانيم.
2.چند روزاست كه تصاوير سريال «ارتش سري» جلوي چشمان ما رژه مي روند و ما مدام آلن،مينو،ليزا و ناتالي را در حال انجام عمليات پارتيزاني مي بينيم و همينجور هِي نگران هستيم كه اين طفلي ها گير ِ گشتاپو نيفتند!.و ناخودآگاه طنين صدايشان در گوشمان مي پيچد.با خود مرور مي كنيم:ايرج رضايي به جاي ِ «آلن»،رفعت هاشم پور به جاي ِ«ليزا»،زهره شكوفنده به جاي ِ«مينو»،ولي هر چه فكر ميكنيم صاحب ِآن صداي گرمي را كه به جاي ناتالي ِ بلوند و شيك پوش حرف ميزد به ياد نمي آوريم....كسي يادش نيست؟
3.گفتيم دوبله،يادمان آمدكه ما در زندگي دو آرزو داشتيم:
يك:دوبلور شويم.
دو: شوهرمان خلبان باشد
.
دوبلور كه نشديم،خدايا!شوهر ِخلبان را از ما دريغ مفرما!!!
4.آقاي شوپه هم بالاخره غيبت صغرايشان تمام شد و با بازگشت دوباره شان جماعت وبلاگ خوان را مشعوف نمودند.كه لينك وبلاگشان را هم اكنون تحت عنوان «اكبر موشه دايان»در لينكداني اين بلاگ مشاهده مي فرماييد.
5. اميرجان مرسي....ما مخلصيم فرزندم!
6.ميبينم كه چلسي هم حذف شد(:d)....رونالدينيوي خوشگل بلايي هم يه گل فوق العاده حواله ي دروازه ي چلسي كرد كه ديگه عيشمون تكميل شه
7. بند شش چه قدر لاتي شد!!
8.ديشب خواب ديديم كه آقايِ لوك بسون عزيزفيلمي ساخته اند كه خانم بينوش و آقاي ژان رنو در آن بازي ميكنند و سفارش ساخت تيتراژش را هم دادند به ما!!!...لازم نيست كه بگوييم چه قدر صبح دل انگيزي داشتيم امروز!(البته اگر ساعت 1 ظهر ،صبح محسوب شود!!!)
9.خوب ديگر بهنام جان !،اين پست نشان مي دهد كه ما زنده ايم هنوزو موجبات نگراني مرتفع است!
پ.ن: بر همگان واضح و مبرهن است كه آنچه كه ما زياد ميزنيم زِرِ مفت است!....حالا از فردا بر و بچ خلبان نيايند پاشنه ي خانه ي مارا بكنند(به كسرِ ب و فتحِ كاف!)كه اصلا اعصاب نداريم ها!.
پ.ن بعدي(!): يكي از دوستان يادآور شدند كه اسم همسرِ آلن در سريال ارتش سري،«مونيك» بود و نه «مينو»كه بدين وسيله اصلاح مي شود.
1)دبير شوراي عالي امنيت:به خاطر راز داري فوق العاده و شيوه ي گفتمان قابل توجه شان
2)سخنگوي وزارت امور خارجه: به خاطر سفسطه ي بي بديلشان
3)نوه ي موريس بلانشو(!):بدون شرح.
4)«قرص قلب» ِ رييس باشگاه چلسي كه نابهنگام گم شده و باعث مرگ جناب ريسس مي گردد: به خاطر حال ِ اساسي اي كه به چلسي داد.
5)دوبلور: صداشون خوب بود آخه!
6)بادي گاردِ مهندس درويش: داريد كه؟!
7)گوشكوب: مربي اي كه اختيار ضبط و ربط تيمش را نداشته باشد،همانا گوشكوب خوبي خواهد شد!
با همه ي اين تفاسير از «بهمن فروتن» خوشمان آمده و ايشان را به ليست آدم هايي كه دوست داريم باهاشان قهوه بخوريم ،اضافه مي كنيم!.و اما آن آقاي رييس كميته ي داوران كه اسمشان قبلا در چهار وجه مختلف ذكر گرديد،آن قدر تمجمج كردند، آن قدر قاط زدند، آن قدر هي گفتند:"اين رفت زير اون،اون رفت زير اين!!" كه هوشنگ نصير زاده و عادل به غلط كردن افتادند.
ما صميمانه از آقاي فردوسي پورسپاسگزاريم كه به اين شكل موجبات انبساط خاطر ما را فراهم كردند و باعث شدند دو ساعتِ مفرحي را بگذرانيم.
2.چند روزاست كه تصاوير سريال «ارتش سري» جلوي چشمان ما رژه مي روند و ما مدام آلن،مينو،ليزا و ناتالي را در حال انجام عمليات پارتيزاني مي بينيم و همينجور هِي نگران هستيم كه اين طفلي ها گير ِ گشتاپو نيفتند!.و ناخودآگاه طنين صدايشان در گوشمان مي پيچد.با خود مرور مي كنيم:ايرج رضايي به جاي ِ «آلن»،رفعت هاشم پور به جاي ِ«ليزا»،زهره شكوفنده به جاي ِ«مينو»،ولي هر چه فكر ميكنيم صاحب ِآن صداي گرمي را كه به جاي ناتالي ِ بلوند و شيك پوش حرف ميزد به ياد نمي آوريم....كسي يادش نيست؟
3.گفتيم دوبله،يادمان آمدكه ما در زندگي دو آرزو داشتيم:
يك:دوبلور شويم.
دو: شوهرمان خلبان باشد
.
دوبلور كه نشديم،خدايا!شوهر ِخلبان را از ما دريغ مفرما!!!
4.آقاي شوپه هم بالاخره غيبت صغرايشان تمام شد و با بازگشت دوباره شان جماعت وبلاگ خوان را مشعوف نمودند.كه لينك وبلاگشان را هم اكنون تحت عنوان «اكبر موشه دايان»در لينكداني اين بلاگ مشاهده مي فرماييد.
5. اميرجان مرسي....ما مخلصيم فرزندم!
6.ميبينم كه چلسي هم حذف شد(:d)....رونالدينيوي خوشگل بلايي هم يه گل فوق العاده حواله ي دروازه ي چلسي كرد كه ديگه عيشمون تكميل شه
7. بند شش چه قدر لاتي شد!!
8.ديشب خواب ديديم كه آقايِ لوك بسون عزيزفيلمي ساخته اند كه خانم بينوش و آقاي ژان رنو در آن بازي ميكنند و سفارش ساخت تيتراژش را هم دادند به ما!!!...لازم نيست كه بگوييم چه قدر صبح دل انگيزي داشتيم امروز!(البته اگر ساعت 1 ظهر ،صبح محسوب شود!!!)
9.خوب ديگر بهنام جان !،اين پست نشان مي دهد كه ما زنده ايم هنوزو موجبات نگراني مرتفع است!
پ.ن: بر همگان واضح و مبرهن است كه آنچه كه ما زياد ميزنيم زِرِ مفت است!....حالا از فردا بر و بچ خلبان نيايند پاشنه ي خانه ي مارا بكنند(به كسرِ ب و فتحِ كاف!)كه اصلا اعصاب نداريم ها!.
پ.ن بعدي(!): يكي از دوستان يادآور شدند كه اسم همسرِ آلن در سريال ارتش سري،«مونيك» بود و نه «مينو»كه بدين وسيله اصلاح مي شود.
Thursday, January 12, 2006
پیت و عباس آقا
ساعاتی پیش،تی وی وان(!)،فیلم ِ«هفت سال در تبت» را نشان داد.صرفا دیدن اینکه یک آقائی ،بالغ بر نیم قرن پیش رفته تبت وبعدش آنجا متنبه شده و شخصیتی اسطقس داریپیدا کرده و اصطلاحا حساب کار دستش آمده_این توضیحات راجع به فیلم را،فرید،که گویا قبلا آن را دیده بود ،بر ما عارض داشت_ برایمان جذابیتی نداشته و ندارد.اما نیست که الآن ایام امتحانات است و به ما فرجه ای داده شده که برویم خانه هامان! و مثل بچه ی آدم درس بخوانیم،پس ما هم در راستای تکمیل دودره بازیها و درس نخواندنهایمان،خود را به دیدن فیلم متقاعد میکنیم.امٌا بد هم نشد...اتفاقا کمی هم خوش گذشت...مدتی بود که دلمان برای دیدن ِ آقای براد پیت تنگ شده بود و فرصتی برای دیدارشان در هیئتی جدید_ که همانا منظور ما ازهیئت جدید،فیلمی غیر تکراریست_دست نمیداد.
برای اولین بار،طیٌ فیلمی،صرفا تمام هوش و حواسمان را جمع ِ چهره و اندام و ادا و اصول ِ این آقای پیت کردیم...و چه نیکو تمرکزی ....چه حقایقی که بر ما مکشوف نشد...و چه حالتها که نرفت!...از خط و خال و ابروی نیکویشان که بگذریم،شخصا شیفته ی آن تیریپ راه رفتن ِ مدل ِ سیالات(!) با آن طرز نگاهِ " همتون بِرید بمیرید" ِ ایشان شده ایم.طوریکه همینجا ،صراحتا اعلام میکنیم که اگر این آقا اویلِبل می بود، حتما به رستگاری نائل می داشتیمش!!!.
قبلا_بالاخص در فایت کلوب و هفت_فهمیده بودیم که ایشان خوب بلدند بازی کنند اما ابعاد فیزیکیشان آنچنان که باید بر ما جلوه گر نشده بود ، که الحمدالله آن هم آشکار شد.راستی شما هم به این نتیجه رسیده اید که صدای ِ آقای خسروشاهی یه کم زیادی شیک است!؟...این شیکی که حامل مقادیری بار ِ منفیست ، بیشتر در مواقعی تو ذوق میزند که ایشان قرار است صحنه های عربده کشی و هَوار را دوبله کنند...اوج ِ این قضیه هم بر میگردد به دوبله های ایشان از هَوارکشیهای ِ آل پاچینو...وقتی که شما مطمئنید باید صدایی به غایت خَشدار و محکم و صُلب از حنجره ی پاچینو خارج شود، اما یک نفر در نهایت ِ شیکی و_ گاها حتی خونسردی_ داد میزند:" این کثافت..مادرِ بیچاره ی ِ منو کشته!"( تو دماغی و با همان تیریپ خسروخان خوانده شود).
در ادامه ی روند علافی...یه سر هم رفتیم تی وی تو(!)،که آن هم داشت« اجاره نشین های» ِ مهرجوئی را پخش می کرد...و ما هم برای هفتمین بار(اگر اشتباه نکنم) به تماشایش نشستیم و از کمدی موقعیت ِ ساری و جاری در لحظه لحظه اش_که به زعم ما هنوز در سینمای ایران نظیرش ساخته نشده_حظ ِ وافری بردیم.این آقای« عباس آقا سوپر گوشت» هم که دیگر اوج ِ شخصیت پردازی بود و تداعی گر ِ قضیه ی آفتاب آمد دلیل ِ آفتاب!....خوب دیگر...گزاف گوئی کافیست!...آقای گابوی ِ عزیز ما منتظرند که برویم و ادامه ی «زنی که هر روز،راس ِ ساعت 6 صبح می آمد»اَش را بخوانیم.
پ.ن(1): اینها همینطور آنلاین از ذهن کثیف ما تراویده...اگر ویرایش میرایش و انشاء منشاء در کار نبود شرمنده!
پ.ن(2): پسر گلمان، احسان جان، پیرو مطلب قبل کامنتی مرقوم فرموده و هویت "دو" فحش از فراوان فحش های مربوطه را بر ما افشا کرده اند...که ضمن تشکر از اقدام ِ بشردوستانه ی (!) ایشان، جسارتن باید عرض کنیم که:چون ما گاگول نیستیم!،پس بیشتر از "دو" فحش به مخیله مان خطور خواهد کرد ...و باقی قضایا همچنان به قوت خود باقیست!!!.
برای اولین بار،طیٌ فیلمی،صرفا تمام هوش و حواسمان را جمع ِ چهره و اندام و ادا و اصول ِ این آقای پیت کردیم...و چه نیکو تمرکزی ....چه حقایقی که بر ما مکشوف نشد...و چه حالتها که نرفت!...از خط و خال و ابروی نیکویشان که بگذریم،شخصا شیفته ی آن تیریپ راه رفتن ِ مدل ِ سیالات(!) با آن طرز نگاهِ " همتون بِرید بمیرید" ِ ایشان شده ایم.طوریکه همینجا ،صراحتا اعلام میکنیم که اگر این آقا اویلِبل می بود، حتما به رستگاری نائل می داشتیمش!!!.
قبلا_بالاخص در فایت کلوب و هفت_فهمیده بودیم که ایشان خوب بلدند بازی کنند اما ابعاد فیزیکیشان آنچنان که باید بر ما جلوه گر نشده بود ، که الحمدالله آن هم آشکار شد.راستی شما هم به این نتیجه رسیده اید که صدای ِ آقای خسروشاهی یه کم زیادی شیک است!؟...این شیکی که حامل مقادیری بار ِ منفیست ، بیشتر در مواقعی تو ذوق میزند که ایشان قرار است صحنه های عربده کشی و هَوار را دوبله کنند...اوج ِ این قضیه هم بر میگردد به دوبله های ایشان از هَوارکشیهای ِ آل پاچینو...وقتی که شما مطمئنید باید صدایی به غایت خَشدار و محکم و صُلب از حنجره ی پاچینو خارج شود، اما یک نفر در نهایت ِ شیکی و_ گاها حتی خونسردی_ داد میزند:" این کثافت..مادرِ بیچاره ی ِ منو کشته!"( تو دماغی و با همان تیریپ خسروخان خوانده شود).
در ادامه ی روند علافی...یه سر هم رفتیم تی وی تو(!)،که آن هم داشت« اجاره نشین های» ِ مهرجوئی را پخش می کرد...و ما هم برای هفتمین بار(اگر اشتباه نکنم) به تماشایش نشستیم و از کمدی موقعیت ِ ساری و جاری در لحظه لحظه اش_که به زعم ما هنوز در سینمای ایران نظیرش ساخته نشده_حظ ِ وافری بردیم.این آقای« عباس آقا سوپر گوشت» هم که دیگر اوج ِ شخصیت پردازی بود و تداعی گر ِ قضیه ی آفتاب آمد دلیل ِ آفتاب!....خوب دیگر...گزاف گوئی کافیست!...آقای گابوی ِ عزیز ما منتظرند که برویم و ادامه ی «زنی که هر روز،راس ِ ساعت 6 صبح می آمد»اَش را بخوانیم.
پ.ن(1): اینها همینطور آنلاین از ذهن کثیف ما تراویده...اگر ویرایش میرایش و انشاء منشاء در کار نبود شرمنده!
پ.ن(2): پسر گلمان، احسان جان، پیرو مطلب قبل کامنتی مرقوم فرموده و هویت "دو" فحش از فراوان فحش های مربوطه را بر ما افشا کرده اند...که ضمن تشکر از اقدام ِ بشردوستانه ی (!) ایشان، جسارتن باید عرض کنیم که:چون ما گاگول نیستیم!،پس بیشتر از "دو" فحش به مخیله مان خطور خواهد کرد ...و باقی قضایا همچنان به قوت خود باقیست!!!.
Tuesday, January 10, 2006
پتروس
فرید:دبیر آموزش دفاعیمون ازم پرسید"با فردی که در جامعه اغتشاش میکنه،چی کار باید کرد؟"...می دونی من چی جواب دادم؟
شقایق:نه!
فرید]در حالی که میمیک و صدای کیوون ِبرره به خودش میگیره[:وَکُشیمش!
شقایق]در حالی که سعی میکنه نخنده[:...]میخنده![...
فرید:البته بعدش معلمه منو انداخت بیرون...خیلی جدیه آخه...اصلن هم واسش مهم نبود من شاگرد اول کلاسم!...ولی به موج ِ شادی ای که ایجاد کردم،می ارزید!!!
شقایق:نه!
فرید]در حالی که میمیک و صدای کیوون ِبرره به خودش میگیره[:وَکُشیمش!
شقایق]در حالی که سعی میکنه نخنده[:...]میخنده
